تبليغاتX
.:: پـــیـــــــــــــــچــک ::.

Entry for September 06, 2007

شب و تب
تبی که سوزنده تره
ولی اینبار فقط پوست نیست که می سوزه
نفوذش قوی تره
- جنبش خاطرات؟!
نه
یه فرار جدید از هر چیزی که جدیده
- انسان جدید؟!
نه
اونم نیست
این توقف هاست.
به جای رد شدن وایستادم و زل زدم
زل زدم اما ندیده رفتم
- چرا؟!
...
انتخاب راه هوس!
یادمه چند بار این تصمیم رو گرفتم
اما هیچوقت عملی نشد
این فقط یه حدسه،
جالبه و عجیب
یه بار دیگه یه آدم واسم درگیریه ذهنی درست کرد
بعد از پیرمرد بافنده فرش
هر دو به کاری که می کردند جاهل بودند و فقط ادامه می دادن
دوباره نشستم
اما اینبار طولانی تر
هستی ترس انگیز است !
...
نمی دونم
شاید یه توهم بود برای اثبات یه چیز به خودم !
نمی دونم.
نام مرا در آتش بسوزان
پشت آن تپه ها
جایی که مرزی نیست
به دور از هیاهوی این دنیا
خاطرات به جنبش در می آیند
هیچ لزومی ندارد شاهد بیاوری
هیچکس نگاهت نخواهد کرد
گناه تو را بخشیده اند
اکنون اشک بریز
اشک شوری که پوستت را بسوزاند
پوست تو نیز اینجا بی گناه است
نرگسِ دیواااانه!!!

پی نوشت ۱) عادت فکر کردن را برایِ آدمها ، مخصوصاْ خودم (!)  چقدر دوست داشتم  و  الان چقدر ن د ا ر م !
کامنتها رو دوست دارم فقط خودم بخونم....تایید برای چی؟!

+ چهارشنبه 1387/04/26 17:9 نرگس |

باید روزها می گذشت

باید روزها بگذرند تا بیاموزیم

گرچه دنیایِ قصه ها همیشه با یکی بود،یکی نبود آغاز میشوند

اما رویاهایِ آدمیان همیشه از چشمه های ماه سر ریز نمیشود

ما در انتهایِ قصه هایمان؛

بزرگ میشویم،

و با انتظار به پایان میرسیم،

...

با حسرتی سنگین از بارِ نگفته ها!

خیلی سخت است که

 اثرِ به جا مانده از یک هجومِ ناگهانی را

تقسیم کنی برایِ روزهایِ متوالی...

_ت ق س ی م _

 و سعی کنی که اثرِ روزی بیشتر از روزِ دیگر نباشد!

 _همسان اما نه یکسان!_

 خیلی سخته، قبول کن!

البته سخت و شاید کمی هم شدنی...!

 من چیزی را که خودم شروع نکرده بودم

 و گویی ناگهان در من شروع شده بود رو،

تموم کردم!

 یعنی این سردی آرام آرام در من نفوذ کرد

و آخر ته نشین شد!

 این شد که فلسفه ی یکی بود یکی نبود رو

 لمس کردم و فهمیدم!

 خدا

به یکی میگه بمون و تحمل کن

 و یه یکی دیگه میگه برو و نباش!

و به همین سادگیه که تمامِ قصه هایِ دنیا

 تهِ تهش،

 میشن قشنگترین غصه هایِ دنیا...

دقیقاً به همین سادگی!

ولی خب...

خدا که هست!

یک مجموعه ی نامتناهی از خوبیها...

که میبیند،که میداند، و...میتواند!

و هست

تا به من، تا به تو، تا به ما؛

بیآموزد که میتوانیم!

و من

به این مهربانِ همیشگی

لبخند میزنم و میگویم:

روزهایم خوب است، چون هنوز مثلِ هم نشده است!


الان دو هفته ست که دارم به یه مسئله فکر میکنم...به یه سوال!...حالا که به یه نتیجه رسیدم...به هرررر کی میگم منو مسخره میکنه و میگه تو دیوونه ای! احتمالِش از صفر هم کمتره! و خلاصه از همین حرفا...
اینکه فکرِ من با بقیه فرق داره، و حتی براشون مسخره هم هست اصلاً چیزِ جدیدی نیست...و بازم اینکه همیشه آخر معلوم میشه که فکرِ احمقانه ی من درست بوده و من شرط بندی رو میبرم و بقیه چوبِ خوش بینیِ زیادشونو میخورن هم چیزِ جدیدی نیست! اما این دفعه همه چیز فرق داره...این دفعه من از خدا میخوام که با تمامِ وجود پیشِ همه شون ضایع بشم به خاطرِ فکرِ احمقانه م...میخوام که این دفعه من چوبِ بد بینی م رو بخورم...میخوام که این فکری که توو مغزمه احمقانه ترین فکرِ ممکن باشه، و فقط زاییده ی توهماتِ ذهنِ آشفته ی خودم باشه!
خدایا...خودت میدونی، هیچوقت اینقدر نترسیده بودم...من دیگه هیچی نمیخوااااام،فقط یه جوری بهم ثابت کن که اشتباه میکنم! همین.
 
:* :* :*

+ سه شنبه 1387/04/18 1:4 نرگس |

نمی‌خوام‌ بُر بخورم‌ تو آدمایی‌ که‌ صُبا ،
خودشون‌ُ می‌رسونن‌ به‌ صف‌ِ دورُ دراز !
خسته‌ و رؤیا ندیده‌ ، گیج‌ُ منگ‌ُ نیمه‌ خواب‌ ،
دگمه‌هاشون‌ نیمه‌ بسته‌ ، پلک‌ِ چشما نیمه‌ باز !

واسه‌ اونا زنگ‌ِ ساعت‌ یه‌ عذاب‌ِ ممتدِ ،
بدترین‌ لحظه‌ براشون‌ لحظه‌ی‌ بیداریه‌ !
روزاشون‌ مثل‌ِ همه‌ ، هفته‌هاشون‌ شبیه‌ هم‌ ،
هم‌ سلام‌ ، هم‌ خداحافظ‌ ، واسه‌شون‌ تکراریه‌ !

اتوبوس‌ سَر می‌رسه‌ ، خالی‌ُ بی‌مسافرِ ،
می‌گذره‌ از دَم‌ِ ایستگاه‌ ، بی‌نگاه‌ُ پُر شتاب‌ !
آدما با چشمای‌ مات‌ اون‌ُ تعقیب‌ می‌کنن‌ ،
دیگه‌ نه‌ فرصت‌ِ پُرسش‌ِ ، نه‌ مهلت‌ِ جواب‌ !

اتوبوس‌ خالی‌ِ خالی‌ ، میگذره‌ با بی‌خیالی‌ !
آی‌ مسافر ! آی‌ مسافر ! داد بزن‌ ! مگه‌ تو لالی‌ ؟

من‌ نمی‌خوام‌ بُر بخورم‌ تو آدمای‌ بی‌نفس‌ !
من‌ نمی‌خوام‌ جون‌ بکنم‌ ، اینورِ میله‌ی‌ قفس‌ !
من‌ نمی‌خوام‌ مُهره‌ باشم‌ ، تو شهرِ شطرنجی‌ِ بَد !
من‌ نمی‌خوام‌ راهی‌ بشم‌ ، پِی‌ِ چپون‌ِ نابَلَد !

اتوبوس‌ خالی‌ِ خالی‌ ، میگذره‌ با بی‌خیالی‌ !
آی‌ مسافر ! آی‌ مسافر ! داد بزن‌ ! مگه‌ تو لالی‌ ؟

پی نوشت۱)جنگِ من با من دوباره شروع شده انگار...بعضی وقتا خسته می شم از این نبردهای بدون برنده...اما، با خودم میگم یه جنگجو اگر برنده هم نباشه...همین که می جنگه یعنی هست...یعنی نمرده...!

پی نوشت۲)من به خودم کمک میکنم...کمکی به وسعتِ بازگشتم به زندگی...من به خودم نیاز دارم...نه به تو...نه به او...نه به این...نه به آن...! من...باید متوجه میشدم...من...باید نگاه میکردم...من...باید نگاه کنم...و...چرا نگاه نکردم؟...میان پنجره و دیدن، همیشه فاصله ایست...چرا نگاه نکردم؟!

پی نوشت۳)من آدمها رو دوست دارم...حتی وقتی که نباشم...حتی وقتی که فکر میکنند که دیگر نیستم...

پی نوشت۴)من مطمئنم که خدا دوستم داره...این بهم ثابت شد و من....فقط....لرزیدم!....خدا منو دوست داره...شاید چون میدونه من چقدرررر دوستش دارم...بعضی وقتها دلم میخواد روی ماه خدا رو ببوسم...خدایی که اینهمه دوستِ خوب به من داده...خدایی که حتی نصفه شبها هم بیداره...خدایی که اشکهای بنده هاشو میبینه و مطمئنم صدای من رو هم میشنوه...خدایی که حکمتش اونقدر پیچیده ست که فقط من نمیفهمم انگار!...اما اینا که مهم نیست...این نفهم بودن من تاثیری روی هیچ چیز نداره...

پی نوشت۵)این روزا خوب نیستم زیاد!...میخوام درس بخونم اما... اما این خوب نبودن رو هم دوست دارم حتی! توی این چند روز که مثه چند سال گذشته...حس میکنم بزرگ شدم...حتی یه کم! یه دوستی بهم گفت " تا زمان برای جبران هست بدو...جای هیچ ترسی نیست...چون زمان هست...وای به روزی که زمانی نباشه...و تو چه میدونی که فردا هستی؟! همین امروز بدو! گفت هیچ روزی به خاطر تو محکوم نیست که از ۲۴ ساعت بیشتر بشه یا کمتر...زمان میگذره و تو اصلاْ براش مهم نیستی...اینو بفهم که خودت باید برای خودت مهم باشی...تو محکومی که به خودت فکر کنی..."
این حرفا منو یه جوری کرد...اینجا نوشتمشون تا هر کی خواست یه جوری بشه... :)

پی نوشت ۶) خیلی پر حرفی کردم...معذرت!...فقط اینکه اومدم بگم برام دعا کنین...من اینجا دوستای خوب زیاد دارم...خیلی زیاد که خیلیاشون بی صدا میان و میرن...برام دعا کنین...من شاید یه چند وقتی نباشم اما زود بر میگردم...زودی که امیدوارم دیر نباشه...
(بنفشه کجایی؟ وبلاگت فیلتررر شده؟ )

و حرفِ آخر اینکه...اینو فراموش نکن که...آدما میتونن به هم کمک کنن...کمکی به وسعتِ انسان بودن...همونجوری که میتونن کمک نکنن...کمکی به وسعتِ...
نه!
ولی به نظر من این کمک نکردن انسان نبودنشون رو نمیرسونه...انسانهای خوب نمیتونن ادای انسانهای بد رو در بیارن...نه! ن م ی ت و ن ن من مطمئنم...تو هم مطمئن باش...پس...
به قولِ یه دوستِ خوبِ خوبِ دیگه: تا زووووووووود...

 

+ یکشنبه 1387/03/19 9:54 نرگس |

انسان حیوان تواناییست! این تواناییهایش گاهی مفید است، اما غالباْ خطرناک!
پس بهتر بگویم...انسان حیوانیست خطرناک!
عیبهایِ حیوانات را انسانها دارند اما بعضی عیبهایِ انسانها...نیست... حتی در هیچ حیوانی!!!
تاریخِ بشر در حقیقت تاریخچه ی خروجِ ماست از یک وضعیتِ ۱۰۰٪ وحشی، به یک وضعیتِ نیمه وحشی...و متاسفانه یا خوشبختانه این دقیقاْ یه حقیقته!
 ما قرار نیست چیزی بشیم! قراری نیست! اگر قرار وابسته به دیگران باشد که قرار نیست دیگه! ما همین هستیم که هستیم...یک انسان...با غضب، شهوت، حسد، حسرت، ...
اما...
این ظرفیت رو داریم که کنترل کنیم...تمامِ اینها را، کنترل کنیم و به تعالی برسیم...تعالی یی که حتی خودمان را نیز حیران کند!
برای رسیدن به این تعالی منتظرِ اتفاقِ خاصی نباید بود! از خودمون باید شروع کنیم...اول باید تعریفمون رو از انسانِ خوب قدری متعادل تر کنیم! انسانِ خوب رو در ملکوت و پرواز نبینیم! انسانِ خوب انسانیست که لذتش را به قیمتِ رنجِ دیگران نخواهد...همین!!!
...اینجوری هم راهِ تکامل بازِ و هم ما واقع بین هستیم.


                                                


پی نوشت۱)کاش یادم بماند...خوب بودن بس نیست، بهترین باشم!

پی نوشت۲)امروز توو راهِ دانشگاه تا خونه داشتم یه داستان میخوندم که گند زد توو حالم! تنوع طلبی چیزِ خوبیه اما به نظرت در موردِ همه چی باید اِعمال بشه؟ حتی احساسات؟! اینم یکی از اون خصلت هاییِ که همه به عنوانِ آدم داریمش...اما باید کنترل بشه...باید فیلتر بشه! میدونی؟ راستش اونی که گند زد توو حالم داستانِ نبود! مصداقِ داستان بود که این روزا کم نمیبینمش!

پی نوشت۳) تازگیا یه روانشناسی بهم گفت که تو بحثایِ فرویدی اومده که:
 "شما ممکنه از یکی متنفر باشید اما ریشه ش اینه که عاشقش هستید!"
گفت آدم موجودِ پیچیده ای هست...ممکنه گرفتار و دلبسته ی چیزی باشه و حتی خودش هم ندونه! ممکنه بی اختیار به سمتِ چیزی کشیده بشه و اصلاْ نفهمه چرا! گفت این اصلاْ چیزِ پیچیده یی نیست! خیلی هم طبیعیِ! گفت ما ممکنه امیالِ خودمون رو اصلاْ نشناسیم! ...چقدر راست گفت....................!
راستش من امروز از انسان بودنم ترسیدم! اینهمه پیچیدگی؟ اینهمه بیگانگی از خود؟ انگار انسان حیوانِ ترسناکی هم هست! نه! اصلاْ بیچاره حیوان...!
 

 

+ سه شنبه 1387/03/07 19:51 نرگس |

به دنبالِ جاده ای هستم برای رسیدن به خودم...خودم را گم کرده ام...از هر طرف که میروم ورود ممنوع است...این انصاف نیست؛ برای رسیدن به خودم هم جریمه میشوم! گند زده ام به همه چیز و حالا شگفت زده ام که در جای خالیِ همه ی چیزهایی که میرود هیچ مینشیند و...من؛ چه میشوم بدونِ اکتسابِ چیزی جدید؟!
اگر میدانستم با شنیدنِ صدایی که مدتها به دنبالش بودم اینجوری همه چیز با هم قاطی میشود و منِ پوشالی هویتش نمایان...یا گوشهایم را محکم تر از قبل میگرفتم و یا جستجو را به امیدِ یافتن زودتر شروع میکردم، نه الان که شاید دیر است خیلی زیاد!
میدانید؟ گاه پیش می آید که هر چقدررر هم که تلاش کنی واقعیتها را از پیشِ چشمت دور کنی نمیشود و لبخندِ زشتِ واقعیتهایی که بودنشان قلبت را فشار میدهد...یادت می آورد که آنچه را که تو از دست داده ای دقیقاً همان چیزی است که دیگران خوشبختی را به بهای به دست آوردنش می فروشند؛ و حالا تو...
چیزهایی بر من تابیده که نمیدانم چیست...چیزهایی که بدبختانه گفتنی هم نیست و همین باعث شده که حس کنم که اینبار دارم زیرِ دست و پایِ خودم لِه میشوم!
خدایا؛ من...با این همه امید و امیدواری که داشتم...اون همه حرف برای قانع کردنِ دیگران...حالا،این روزها...جلویِ خودم کم آوردم!
...من از نرگسِ لجبازِ این روزها متنفرم...و اتفاقاً خوب هم میدونم که اونم از من متنفره! (البته نه به خاطره اینکه دل به دل راه داره که میدونم عمراً نداره!)
من دوتا شدم توویِ خودم...و دچار به یک نبردِ تن به تن با خودم!
من حس میکردم خدا چیزی میگوید و من نمیشنوم...مدتی بود که فراموش کرده بودم اما...
اتفاقهایی این چند روزه افتاد که من بشنوم...اتفاقهایی که خیلی اتفاقی بود...آنقدر اتفاقی که وقتی فکر میکنم حتی خودم هم باور نمیکنم اتفاقی بودن و در عینِ حال نظم و پیوستگیشان را!!! این همه دقیق و اینهمه تصادفی؟ این تناقض داره منو دیوانه میکنه!
مشکلِ اصلی اینجاست که هنوز هم سرگردانم...من نمیدانم راه را از کجا شروع کرده ام و به کجا خواهم رسید! میترسم...توشه برنداشته ام برای این راهی که نمیدانم انتخابش کردم یا انتخاب شده ام برای پیمودنش، آن هم تنهااااااا تر از همیشه...! اولش خیلی قشنگ بود... آخه منِ احمق نفهمیدم که برای ادامه ی راه باید بارهایی رو بردارم که سنگین تر از توانِ شانه هایم هستند و باید بار هایی را زمین بگذارم که از دیروزها به امیدِ رساندن به مقصد،به امیدِ رسیدن به فردا، در هر شرایطی حملشان کردم و هیچ نگفتم! اما حالا...ورق برگشت و مسیر عوض شد...و من مات زده فقط نگاه میکنم... در من هیاهویی برپاست و سکوتی سخت بر لب ها! سکوتی که آرزو دارم بشکنمش اما هر لحظه اقتدارش را بیشتر به رخم میکشد...
میترسم از خودم و دلم برای خودم می سوزد! میترسم از خودم و دلم میخواهد خودم را بغل کنم...من شاید بی لیاقت ترین موجود زمینم! آرزویم برآورده شده و من...! نمیدونم...شاید هم عرضه ی آرزو کردن رو ندارم! سنگی رو که میخواستم بعد از مدتها برداشتم اما...خیلی سنگین بود...خیلی سنگین تر از اونی که فکر میکردم! اونقدر سنگین که ترازوم شکست...نظم هایم بهم ریخت...و من هم!
این روزها از هر راهی که میروم فرو میروم و از هر راهی که بر میگردم فروتر...هر چه فکر میکنم میبینم زیاد هم مقصر نبودم! قبول؛ من بی حساب آرزو کردم اما خدایا خط کش های من برای اندازه گیریِ این فاجعه آنقدرها هم بلند نبودند! من که خدا نبودم...!!!

اینها فقط گوشه ای از عذابهاییِ که دیروز و امروز حس کردم و میدونم فرداها بیشتر با من خواهد بود! نوشتمشون اینجا تا فقط و فقط یک چیز رو بگم...و هر کسی رو که میخونه ین متن رو شریک کنم توویِ اون چیزی که تاحالا فهمیدم! اونم اینه که اول فکر کن بعد آرزو کن...وقتی داری آرزو میکنی فکر کن شاید یه روزی برآورده بشه...ظرفیتش رو از هر نظر داری آیا؟؟؟ دنبالِ تجربه ی هر احساسی نرو! مطمئن باش دنیا تا تموم نشده باهات تصفیه حساب میکنه...هر چقدر که کیف کردی باید توو خودِ خودِ دنیا پس بدی...مواظب باش...متعادل باش تا مجبور نشی تحتِ شرایطی متعادل بشی و همزمان عذاب بکشی! اصرار نکن هر چیزی رو بشنوی...!!!!!
خلاصه اینکه من یاد گرفتم که نمیشه (یعنی نباید!) معنای خداوند رو در کنارِ بقیه ی معنا های زندگیم بچینم. اینو خیلی ها میدونن اما فقط میدونن! ممکنه بهش ایمان نداشته باشن! 
وقتی خدا رو میبینم که چه جوری تووی رویاهایِ سفیدِ بچه ها شناوره و واضح...حسودیم میشه...دلم میخواد منم هم بازیشون بشم تا خداشونو با منم قسمت کنن...اما حیف که مثلاْ من بزرگ(!) شدم!!!


پی نوشت۱) خدایا، کاش اینقدر به ما لطف نداشتی!...بی جنبه ایم...خووب میدانستی...پس چرااا؟!

پی نوشت۲) چند وقت پیشا توو یه کتاب از مارکز خوندم:
"بعضی حوادث برکت و ویرانی را همزمان به ارمغان می آورند"
اونموقع نفهمیدم این جمله دقیقاْ یعنی چی...کاشکی الان هم نمیفهمیدم!

پی نوشت۳)فکرم...نه! فکرهایم، مشغولند...بی حساب!

پی نوشت نیمه اختصاصی!) این بار که گذشت اما...از این به بعد... اگر کسی صدات کرد...جوابشو بده...شاید اون موقع بهت احتیاج داشته که صدات زده...همین! 

 

+ پنجشنبه 1387/02/26 14:12 نرگس |

آرزو اگر واقعاْ آرزو باشد، در راستایِ آرزو بودنش محال هم هست...البته بنظرِ من!
حالا ۵تا آرزویِ من که خیلی آرزو هست و البته محال!

۱)همیشه آرزو داشتم که بتونم فکرِ آدمها رو بخونم و بدونم که چی توو مغزشون میگذره! حداقل تفکراتشون رو راجع به خودم بدونم! هر چند که من اصولاْ زیاد آدمِ فضولی نیستم اما، این کار همیشه جذابیتِ خاصِ خودش رو برام داشته و داره! D:

۲)دوست داشتم زندگی یه کنترل داشت...پررر از دکمه هایِ رنگی و جورواجوررر...play, pause, stop, next, previous و حتی volume! اونوقت این کنترلِ دستِ من بود و مالِ من بود...و من هررر وقت که خسته میشدم  pause رو میزدم و وقتی خستگیام در رفت دوباره play میکردم...وقتی هم که کلاْ از همه چیز سیر میشدم یه stop بود که محکم فشارش بدم و همه چیز رو متوقف کنم!...اون روزایی رو که دوست نداشتمشون سریع next رو میزدم و به راحتیِ فشار دادنِ یه دکمه ازشون میگذشتم...از تموم شدنِ روزهای قشنگ هم غصه دار نمیشدم چون یه previous بود که منو به همه ی اونا برگردونه...دکمه ی volume هم برای اینکه گاهی سر و صداهای زندگیم و کم و زیاد کنم...!

۳)دوست داشتم یه چیزی شبیهِ کنتور روو زندگیم بود و هر دقیقه بهم آمار می داد...آمارِ اولینها، آخرینها، بهترینها، بدترینها،سخت ترینها، تلخ ترینها، شیرین ترینها و...مثلاْ فرض کن بدونی که اولین بار که فلان کار رو انجام دادی کِی بوده، آخرین باری که یکی رو میبینی کِیِ، بهترین حادثه ی زندگیت، تا آخرِ عمرت، رخ داده یا نه...،بدترین روزِ زندگیت چه روزیه؟...تلخ ترین صحنه ای که تا آخرِ عمرت میبینی کدومه؟...شیرین ترین خبری که توو زندگیت هست رو شنیدی یا قراره بشنوی؟! و...

۴) آدمهایی که رفتن برگردن...آدمهایی که قبلاْ بودن و نفس میکشیدن اما الان...
هر چند که برای من نفس نکشیدنشون دلیلِ نبودنشون نیست اما نفس کشیدنشون میتونست دلیلِ خوبی باشه برای بهتر و قشنگتر نفس کشیدنم...میخوام اون آدمها و یادگاری هاشون رو دوباره داشته باشم...الان حاضرم خیلی از چیزهایی که دارمو از دست بدم و فقط یک ساعت توو خونه یی که اونوقتا بود باشم...کنارِ همه ی کسایی که بودن اون موقع! آخه چند روزِ پیش که دلم خیلی تنگ شده بود برای اون وقتا، و تنهایی رفتم اونجا و دیدم یه برجِ چندین طبقه جاشو گرفته ـ با وجودِ اینکه از قبل میدونستم ـ نتونستم جلوی هق هقم رو بگیرم...اونم وسطِ خیابون! اون برجِ با تمامِ زشتیش به من دهن کجی میکرد!!! چه زشت بود و نفرت انگیز...!!!
بعدم اینکه تازگیا یکی بهم گفت که یه آدمی می خواسته بهم یه چیزایی رو بگه اما...
حالا یا وقت نشده، یا نذاشتن که وقت بشه، یا هر چیزِ دیگه یی!!! اینا برام مهم نیست...مهم فقط اینه که حرفایی بوده که...
من حتی اون آدم رو نمیشناسم اما هر موقع بهش فکر میکنم، فکرِ اینکه چی میخواسته بگه کلافم میکنه...اگه اشتباه نکنم الان ۲ ساله که دیگه نیست...شنیدنِ حرفهای اون آدم هم آرزومه. ( این آرزو انقدر شخصیِ که هیچکس به غیر از خودم نمیدونه...نمی دونم چرا اینجا نوشتمش...شاید چون به موازاتِ دست نیافتنی بودنش برام خواستنی هم هست...!)

۵)آخریش هم اینکه....
مرز نباشه! همه ی فاصله ها پاک بشن...همه ی مرزها....حالا این مرز میخواد زمینی باشه، یا هوایی، یا آبی،یا سیم خارداری یا دیواری (!)، یا...(شکستنِ این مرز، با شکستنِ حرمتها، دنیایی فرق دارد البته! منظورم اون نبود...)

پی نوشت با ربط: مسلماْ چیزایِ دیگه یی هم هستن که همیشه از تهِ دلم براشون دعا میکنم...چیزایی مثه خوشحالی و خوشبختیِ همه ی آدما...چیزایی مثه صلح و دوستی توو همه جایِ این کره ی خاکی...چیزایی از جنسِ آرامش، برای همه...و خیلی چیزهایِ دیگه که نمیخوام توو ردیفِ آرزوهایِ محال بگنجونمشون...دوست دارم بهشون به چشمِ یه امید نگاه کنم تا آرزو...اونم آرزویی که واقعاْ آرزو باشه...یعنی آرزویی که محااااال باشه...!

پی نوشت بی ربط: این روزها جای ارزشهام با ضد ارزشهام عوض دارن میشن...مثه حرکتِ یه حشره رویِ زمینِ گرم...تووی آفتاب: آرام آرام، موذیانه، شاید هم کمی(!) ویران کننده.
ارزشهایم خیلی زودتر از اون چیزی که فکرش رو میکردم برایم بی ارزش شدند...همه چیز در حالِ عبور است و من...گیج...گنگ...مات و مبهوت...و لال تر از همیشه...فقط نگاه میکنم...و هر لحظه...درونم پر و خالی میشود...از حس هایی که نداشتمشان...از بغض هایی که نبوده اند تا حال...و........................!
شدیداْ کمبود دکمه یpause یا حتی stop رو حس میکنم این روزا.
دلم میخواد همه چیز رو متوقف کنم و خاموش...زمان رو...چراغها رو...خودم رو...صدا ها رو...و خلاصه هر چیزی رو که قابلیتِ خاموش شدن رو داره!!!
زمان رو متوقف کنم تا بدونِ دلشوره ی عقب موندن از همه چیز، راحت بخوابم ...چراغها رو خاموش کنم تا چیزی رو نبینم...خودم رو هم که...
خلاصه اینکه silentم این روزها...و این حتی حالِ خودم رو هم بد میکنه.
...!

+ یکشنبه 1387/02/08 10:0 نرگس |

"فرض کنید نوعی از حشرات هستند که اوایل تابستان به دنیا می آیند و اواخر آن از بین میروند.
این حشرات دنیا را فقط در داغیِ تابستان میشناسند نه در سرمای زمستان و نه در شکوفه ها و بارانِ بهار و نه در برگ ریزانِ پاییز!
چون ندیده اند آنها را و هرگز هم نخواهند دید...پس با تمامِ زیبایی ها و زشتی های فصلهای دیگر بیگانه اند! لمس نمیتوانند بکنندشان...چون مهلت نمی یابند!
چه تضمینی هست که ما هم مثلِ اون حشرات نباشیم؟
چه تضمینی هست که دنیا فصلهای دیگری هم نداشته باشد؟!
چه تضمینی هست که...

اینها حرفهایِ یه استادِ فلسفه بود در توجیح نسبی گراییِ ما آدمها! حرفهایی که بوی ترس دارن...حداقل برای من! الان یه هفته ست که دارم به این موضوع فکر میکنم...تووی این فکر کردنام با خودم گفتم:
بعضی چیزها خیلی بزرگ هستن...آنقدر بزرگ که در منِ کوچکِ ما نمی گنجند! پس کوچک می شوند، یا بهتر بگویم، کوچکشان میکنیم...تا بلکه بگنجانیمشان، در خودِ کوچکمان! کوچک که می شوند ـ به موازاتِ کوچک شدنشان ـ از ارزش هم می افتند...
درها مدام باز و بسته میشوند پیشِ چشمانت اماهیچ چیز آنقدررر خوب نیست که کافی باشد و هیچ چیز هم آنقدر کافی نیست که خوب باشد!
اینجاست که احساسِ ضعف میکنی...و ضعف همچنان ادامه دارد! بعضی ها با ضعف کنار می آیند...بعضی ها با ضعف دعوا میکنند، اما  از آن درگیریهایِ ساده که زودتر از زود فراموش میشود...شاید به صورت توافقی!  بعضی های دیگر هم می جنگند با ضعف...هِی میجنگند و هِی ضعف بیشتر میشود...بیشتر میبینندش...می جنگند و هرچه دارند از دست میدهند...مشکلِ ما این است که دیر ضعف را جدی میگیریم...شاید هم نمیبینیمش اصلاْ! مدام حس میکنیم چیزیست مثلِ نخِ بادبادک، میان انگشتهایمان! هر وقت بخواهیم میتوانیم سرش را در دستهایمان شل کنیم و به باد بسپاریمش...یا مثلِ حشره ای موذی که با ۲بار تکان دادن دور شود! غافلیم از اینکه ضعف مثلِ آب است و نفوذ میکند...قطره قطره...در تک تکِ سلولهای من و تو...دقیقاْ همانطور که در اسفنج!
نتیجه این شد که: قانون این است! ما آدمها دیر به خود می آییم...
...من که از اول هم گفتم! دیر میفهمیم که باید بزرگ شویم...
راستی! به نظرِ تو دیر یعنی کِی؟!

پی نوشت۱)من نگرانِ تبارِ انسانها هستم...نه فقط قبیله ی خود!

پی نوشت۲)تو میتونی دلت رو به زور(!) واسه ی یه نفر یا چند نفر تنگ کنی؟! من که نمیتونم!!!

پی نوشت۳)من اصلاْ جنبه ی کلاسهای فلسفه رو ندارم...سه شنبه ها بعد از ظهر همه ی شادیها و دلخوشیهام بعدِ کلاسِ فلسفه مثه یه حباب جلوی چشمم میترکن...خیلی آروم، خیلی بی صدا...من از نزدیک میبینم اون کوهی که برای خودم ساخته بودم از آرزوها حتی کاه هم نیست! و این حس، اصلاْ قشنگ نیست!!! من از این نوسان متنفرم اما...
سوالهای عجیب...سکوت های وحشتناک...فکر و فکر و فکر...آخر هم میرسی به هیچ و هیچ و هیچ!!!!!!!

+ جمعه 1387/01/23 18:10 نرگس |

من میخوام از این به بعد زندگی رو با تمامِ ذراتش لمس کنم...قطره قطره بنوشمش و تمامِ لحظه هاشو مزه مزه کنم...ثانیه های زندگی فقط وقتی ارزشمند میشن که انسانی  بیاندیشد به آنها...و من میخوام همه ی ثانیه هاشو ارزشمند کنم...
اصلاْ با نگاه کردنِ ماست که آبیِ آسمون آبی تر میشه و سرخی آتیش سرخ تر...ما باید چشمامونو باز کنیم...باززززز...حتی اگه از تماشایِ دنیایِ اطرافمون وحشت کنیم یا عذاب بکشیم...حتی اگه همه چیز تکراری تر از تکرار باشه...
چشمامونو نباید ببندیم! در آنسوی پلکهای بسته ی ما، چیزی جز سیاهی و تاریکی انتظارِ نه من نه تو و نه هیچ کسِ دیگه رو نمیکشه...بازم یه دوراهیِ! باید انتخاب کنی...دیدنِ دنیایی که زشتی و زیبایی را با هم دارد یا خو کردن به تاریکیِ مطلق؟! یا این دید رو انتخاب کن یا اون یکی رو، دیدِ سومی هم نخواهد بود! خودت رو گول نزن...بستنِ چشم و گرفتنِ گوشهات فقط یه درمانِ موقته...اینجوری تو دقیقاْ داری درجا میزنی...و اینِ که معنایِ انسان بودن رو میبره زیرِ سوال!
باور کن زشتیها هم ارزشِ دیده شدن رو دارن...و این تویی که با نگاهت این ارزشو به اونا می بخشی...زشتی ها رو هم میشه زیبا نگاه کرد! آندره ژید میگه: "ای کاش عظمت در نگاهِ تو باشد، نه آنچه به آن می نگری." و چقدر این جمله جایِ فهمیدنو فهمیدن داره...
تماشایِ یه قناری توو قفس اصلاْ بد نیست، به شرطی که تو رو به فکرِ شکستنِ اون قفس بندازه...
دیدنِ آدمِ بدبختی که به هر دلیلی گوشه ی خیابون افتاده میتونه آزار دهنده نباشه! اما در صورتی که تو رو تحریک کنه که دستش رو بگیری و بلندش کنی...
دیدنِ کثیفی ها زیاد هم بد نیست! البته اگر وجدانِ تورو برای پاک کردنِ حتی گوشه ای از اونها بیدار کنه.
بستنِ چشمها روی چیزهایی که شاید اون موقع بنظرت قشنگ نباشن...این کوریهای مصلحتی، که این روزها مثله یه ویروسِ واگیر دار شده...انسانها رو تبدیل میکنه به یه گله ی گوسفند!
اگر بخوای مسیرِ زندگی رو محتاطانه بری جلو و فقط جلوی پایِ خودتو نگاه کنی تا مبادا زمین بخوری، آبیِ آسمونو نمیتونی لمس کنی و در آغوش بگیری...نمیتونی نفس بکشی...اون طوری که باید!
ما آدما، برایِ اثباتِ انسانیتمون (حداقل به خودمون!) مجبوریم به تماشا بنشینیم...خوبی ها و بدی ها را... زشتی ها و زیبایی ها را...سپیدی ها و سیاهی ها را...،آن هم در یک قاب...اما در کنار هم، از سومین سیاره ی منظومه ی شمسی...

 

پی نوشت۱) به قولی" جهانِ تاریک هم ارزش زندگی کردن را دارد" و همینطور ارزشِ زیبا زندگی کردن را!
پی نوشت ۲) راستی من چقدر خوبم این روزها...عمیق نفس میکشم و به هیچ اکسیژنی هم رحم نمیکنم! من خوبم...خوب...خوب...خوب...شاید هم فرا تر از اینها! تو هم خوب باش...من مطمئنم "جهانِ تاریک هم ارزشِ زندگی کردن را دارد "
قفسِ نگاهت رو بشکن...
پی نوشت۳) این پست شاید یک نامه بود، شاید یک تلنگر...که اولین مخاطبش خودم بودم و دومیش هر که بخواهد....

+ دوشنبه 1387/01/12 2:25 نرگس |

۱۷/فروردین/86: شراب تلخ میخواهم  که مرد افکن بود زورش*****که تا یکدم بیاسایم ز دنیا و شر و شورش

این روزای شلوغ...این آدمای رنگو وارنگ...اینهمه کارای مونده...منم که خسته...دلم میخواد بخوابم...اما بیدار باید بود انگار؛ همین!

24/فروردین/86:الان چقدررر حالم با دیشب فرق داره...گل کاشتم...اونم چه گلی...سنجشو ترکوندم!!!

29/فروردین/86: وااااااااااااااای مطمئنم هیچوقت امروزو فراموش نمیکنم...این چهارشنبه

طلایی ترین چهارشنبه ی زندگیمه...خداا همیشه میگفتن نزدیکی به بنده هات و حرفاشوو میشنوی اما هیچوقت باور نمیکردم که تا این حد....مررررسی خدا جونم،مرسی! تا حالا اینـــــــــــــــــــقدر فوری آرزوم برآورده نشده بود...دقیقاً 3 دقیقه بعد از گفتنش!!!  

5/اردیبهشت/86:هوا بارونیه و داره بارون میاد؛ این اولین باریه که من دوست دارم بارون نیاد...آخه بارون که میاد باغچه ها تر میشه...باغچه ها هم که تر بشه............................!!! اَه بسه دیگه...هـــــــــــــــــنوزم داره میادددد

16/اردیبهشت/86:چقدررر امروز دلم میخواست گریه کنم...اما فرصتش هیچ جور پیش نیومد...آخه انقدر اتفاقای خوب افتاد که همه ی اشکای نریختم تبدیل شد به خنده هایی از تهِ دل!

8/خرداد/86:گیج شدم خودمم! نمیدونم الان من دارم خانوم اهالی رو خر میکنم یا اون منو؟! هیچوقت فکر نمیکردم یه روزی پاش انقدر توو زندگیم باز شه!!! آخه این از کجا پیداش شد یهو؟ (!)

24/خرداد/86:دیشب سیاه بود...س ی ا ه...یه بار زندگی تموم شدو دوباره شروع شد!این عذاب وجدان ولم نمیکنه....یکی نیست بگه آخه به تو چه؟ مگه تو چیکار کردی که عذاب وجدان داری؟ ولی خوب دارم دیگه! حتی نمیدونم من مقصرم یا نه! اما وقتی خانوم اهالی میگه بهش زنگ بزن، حالش بده، حتماً یه کاری کردم دیگه!!!!    دیشب اشکام همین جوری میومدن...نفسم دیگه نمیومد بالا... برای اولین بار چندتا قرص رو با هم خوردم تا خوابم ببره! یه دفعه سرم گیج رفت و بیحال شدم...افتادم یه گوشه...حرکاتِ ارادیم هم غیرِ ارادی شده بود یه جورایی...خوابم برد اما با چشمای پر از اشک...هنوزم موندم که کی، چی رو باید ببخشه!!!!!!!

28/خرداد/86:همه چیز عالیه...در جریان...منم خوبم دیگه! تا وقتی خدا هست که نباید بد بود! باید خندید...باید شاد بود...کلاً باید بود :)

1/تیر/86: وااای خدا این آدم چقدررر مهربونه. امروز تا اومدم بیرون یه دسته گلِ خوشگل داد بهم...هرچی هم که پرسیدم مناسبتشو نگفت! آخِی...بیخود نیست من اینقدر دوست داشتم یه بابا بزرگ داشتم الان...

9/تیر/86:اونقدر هم که فکر میکردم ترسناک نبود! هرچند دیشب یه حالی شبیهِ تشنج داشتم اما الان که خوبم...عاااالی

12/مرداد/86: هه! چه مهمونیی بود امشب...همه میخندیدن اما الکی! تو چشمای چند نفر چند تا قطره اشک پیدا کردم! تلخیِ امشبو اگه منم یادم بره، مطـــــــمئنم خیلیا یادشون نمیره....برایِ اولین بار حس کردم دنیا چقدر کوچیکه...خوشی ها و خوشبختیها چقدر بی دوومه...خلاصه اینکه هیچی مالِ تو نیست...هرچی داری امانتِ...و این یعنی مررررگ!!!

17/مرداد/86: اینهمه تلفن، ۴۲تا اس ام اس،16 تا ایمیل، این همه آف...یعنی اینهمه آدم براشون مهمه که من خوشحال باشم توو روز تولدم...پس خوشحالم...با تک تکِ سلولهایِ بدنم دارم شادی میکنم و نفس میکشم...مرررسی. ارزشمند ترین کادویی که امسال گرفتم یه شاخه گل بود از طرفِ کسی که فکر میکردم کلاً وجودِ منو فراموش کرده...چه برسه به تولدم و اینا...! خوشحاااااااااااااااااااااالم...انگار همه ی کسایی که دوست دارم ،دوستم دارن

27/مرداد/86: یه روز دوست داشتنی و خیلی مهم برای من...(تووی این صفحه فقط یه چیز نوشتم: از این به بعد همه ی 27ها برام مهمن...قشنگن...مثه یه تکرار دوست داشتنی...)

29/مرداد/86: دیشب پر بودم از حسهایی که اصلا قشنگ نبودن...اما یه دفعه تبدیل شد به یکی از بهترررین شبهای زندگیم...با اینکه درست نخوابیدم، با اینکه پر بود از کابوس...اما بجاش پررر شد از نور و ستاره...یه جورییَم که خودمم نمیدونم چه جوریِ دقیقاً!....یه جورِ خوووووب.

6/شهریور/86: امشب همه چیز و همه کس رو پیچوندم تا یه کاری رو انجام بدم...و دقیقاً هم انجام دادم کاری رو که میخواستم. هه! (بعضی وقتا،یادِ بعضی از روزا که می افتی، با اینکه اتفاقِ خاصی هم توو اون روز نیفتاده اما تو حاضری خیلی از چیزا رو بدی تا یه فقط ثانیه به اون موقع برگردی...و به خودت میگی کاشکی هوایِ اون روز رو بیشتر تنفس میکردمو بیشتر توو ریه هام سِیو(!) میکردمش!)

1/مهر/86:یه  روز مهـــــــــــــــــم و دوووووست داشتنی...روز تولد یه موجودِ عزیز؛ تولد بهــــــتــــــریــــــن دوستِ من!

11/مهر/86: وای چه شانسی!!! من هم گروه شدم با سر به هوا ترین بچه ی کلاس! اونم به زووور! یه مثلاً استاد (!) که هم خودش هم بقیه فکر میکنن خیلی میفهمه(!) برای بهتر شدن روابط(!!!) این جنایت(!) رو کرد! الان دقیقاً حسِ بدبخت ترین آدمِ رویِ زمینو دارم

18/آبان/86:دلِ من اسیر حرفهاییست که شاید میتوانست چیزهایِ دیگری باشد؛دلِ من شکسته  انگار!

20/آبان/86: امروز با بچه ها گروه پژوهشگری رفتیم نمایشگاه مطبوعات! از اول تا آخرش فقط خندیدیم! اینهمه آدم (فکر کنم 30 تایی بودیم)یهو با هم بریزن توو یه اتوبوس، سوارِ مترو بشن، از خیابون رد بشن...همه جااا رو بهم بریزن...!!! خیلی خوش گذشت؛ کلی گزارش تهیه کردیم...خندیدیم...عالی بود خلاصه

6/دی/86:انتظار رو هیچ جوره نمیتونم ندید بگیرم، ولی خوب آرومم...خالص...بدون رنگ...معلق!

7/دی/86:گریه...گریه...گریه...! امروز خیس بود از اشک... چقدر بده که یه نفر توو بدترین شرایط روحی آغوشِ تورو انتخاب کنه برای هق هق؛بعد  بیاد توو بغلِ تو تا گریه کنه ، تا  تو دلداریش بدی، اما تو...حتی با یه دروغ هم که نمیتونی آرومش کنی هیچ! تازه  نمی تونی جلویِ گریه ی خودتم بگیری...اونقدر محکم بغلش میکنی تا نتونه برگرده و اشکهای تو رو ببینه...حرف هم نمیزنی تا از صدای گرفتت نفهمه که تو هم...این بهترین کار بود که کردم...حداقل تووی اون شرایط!

8/دی/86: امروز صبح...دقیقاً وقتی توو یه حال و هوای دیگه یی بودم...یه اس ام اس اومد که منو خیلی شوکه کرد! هم گریم گرفته بود هم خندم....هم خندیدم و هم گریه کردم...!

11/دی/86: از صبح که از خواب بیدار شدم کلافم...یه خوابی دیدم که نصفش واقعی بود و نصفِ دیگش هم خیلی راحت میتونه واقعی بشه...و من وحشت دارم از این واقعی شدن! خدایا...این خوابه که دیدم به خاطرِ خستگی بود دیگه؟ الکی بود دیگه؟ دلم نمیخواد اشکهای من رو در رابطه با این موضوع هیــــــچ کس ببینه...حتی مامان! این موضوع به من هیچ ربطی نداره که بخوام براش اشک بریزم! اما از اینهمه لبخند زدنای الکی هم خسته شدم به خدا! من دارم یواشکی گریه میکنم و هیچ کس نمیدونه که این موضوع چقـــــــدر ربط داره به من...فقط اینکه قدر این فاصله ها رو باید دونست...هیچ چیزی بی دلیل نیست توو این دنیا.

۳۰/دی/۸۶:بدبین شده ام...به همه چیز و همه کس! چشمم باز شده روی حقیقتهایِ زشتی که فکر میکردم فقط جاش توو قصه هاس! یعنی باور کنم که همه همینن؟! نه باور نمیکنم...من دوست دارم مثه قبل فکر کنم...احمق وار! اینجوری حداقل عذاب نمیکشم!!! (اما این تلنگر لازم بود چقدررررررر)

1۲/بهمن/86:میدونی چقدر بغض دارم؟ آره؛ میدونی.....!

20/بهمن/86: من از مهربون شدنهایِ یهویی بیزارم! بفهمید اینو لطفاً!!!

 

4/اسفند/86:درست یا غلطش رو نمیدونم اما با یه عالمه شک و تردید...انجامش دادم بالاخره! پر از حرفم اما ؛حرفهایی از جنس نگفتن...فقط اینکه به هزار و یک دلیلِ قشنگ، الان پشیمون نیستم...همین!

12/اسفند/86: هیچوقت نفهمیدم این یهویی غمگین شدنم چه حکمتی داره...اینکه یهو احساس میکنم همه ی زندگیمو باختم چه حکمتی داره؟ ولی من افسرده نیستم...تا اونجایی که یادمه سرِ کوچکترین چیزها هم خندیدم...من آخه عاشق خندیدنم.

15/اسفند/86:امروز یکی از بهترین روزهایِ زندگیم بود...از صبح که چشمامو باز کردم تا همین الان که میخوام بخوابم! امروز... من رسیدم به تمامِ اون چیزهایی که میخواستم...همه چیز همونی شد که من آرزوشو داشتم...مخصوصاً از ساعتِ 7:15 تا 8:30 صبح...امروز عاااااااالی بود...راستی دانشگاه هم انتخابات بودو اینا...! این لحظه هامو انقدر دوست دارم که حتی با خودشونم عوضشون نمیکنم...

19/اسفند/86:با بچه ها  بعد از اینهمه مدت رفتیم کافه نادری...۱۰۰بار قرار بود بریم نرفتیم! آخرین بارم که خودم بهم زدم قرارو! انگار یه کاری رو بدون قرار قبلی انجام بدی بیشتر کِیف میده! پیشِ آقایِ حمدیان هم رفتیم...یعنی اون اومد! برامون فال قهوه گرفت...کلی صحبت کرد...راجع به فروغ ،شاملو...راجع به اونوقتا که میرفتن اونجا...و حرفهایی که میزدن و...پدرمون درومد تا رفتیم و برگشتیم...اما واقعاً خیلی خوب بود، و به شدت لازم!

 

20/اسفند/86:امروز رفتیم خوابگاه، پیشِ بچه هایِ دانشگاه...وااااااااااااااااااااااااااقعاً خوش گذشت...فقط حالم خیلی بده...آخه امروز به اندازه ی تمامِ زندگیم چایی خوردم! توو اتاقِ هر کی یه دونه!

۲۸/اسفند/۸۶:این دقیقه های آخر ۸۶ چقدر دارن کِش میان! برین دیگه!!!

پی نوشت۱) بعضی از روزایِ من توویی ۸۶ که دوست داشتم با نوشتنشون اینجا موندگار تر بشن.

پی نوشت۲) ۱ /فروردین/۸۷: امروز با همه ی قشنگیاش تموم شد...سالِ ۸۷ شروع شد...خیلی قشنگتر از سالِ ۸۶!  همه چیز عالی بود...این با هم بودنها...این دورِِ هم بودنها ....عجیب منو شاد میکنه، و دلم رو گرررررم...

+ جمعه 1387/01/02 10:46 نرگس |

  ...  می دونی چیه؟ من خیلی فکر کردم...خیلی سعی کردم از اون بالا بالاهای آسمون به این پایین پایینا نگاه کنم...چشمامو بستم و رفتم بالا...اونجا که هم خورشید هست و هم ماه...توو فکرام خودمو گذاشتم جای یکی از اینهمه ستاره ها یی که هر شب چشمک میزنن...سعی کردم از اون بالا خوبِ خوب آدمها رو تماشا کنم...وقتی که به زمین خیره شدم...حس کردم دارم به یه دفتر هندسه نگاه میکنم...پر بود از تابع و منحنی و خطهای کجو کوله و شایدم صاف...و نقطه هایی که هررر لحظه متولد میشدند...آره, زمین از این بالا یه جورایی خط خطیه...مثه یه کاغذ که پر از سفیدیه و چند تا بچه با ماژیک...!!!

من فکر میکنم که آدمها...یا حداقل بیشترشون، وقتی که به دنیا میان، مثه یه نقطه ن...یه نقطه ی خیلی کوچیک...نمیدونم! شاید نقطه نه؛ یه حجم که از این بالا وجودش حس شدنی باشه. همین!

خیلی از آدمها هستند که پاکند و پاک هم میمونن...اونا وجودشون رو با راست بودنشون آغشته میکنند و در نهایت میشوند یک نیم خط...یک وجودِ همیشه جاری و همیشه بی انتها...و نیم خط بودن کارِ ساده یی نیست...

بیشتر نقطه ها، خیلی هم که بخواهند خوب باشد...؟آخرِ آخرش یک پاره خط میسازند...کوتاه یا بلند بودن این پاره خط مهم نیست...مهم نقطه ای است که در سرِ آن نیم خطِ اولیه دهن کجی میکند...نقطه ای به غیر از نقطه ی شروع...در حکمِ سقفی برای رشد...و شاید هم مانعی...!!! و چه تلخ است که یک خط از یک نقطه شروع شود و  در نهایت ختم شود به نقطه یی دیگر...نقطه ها همه شبیهِ هم هستند...تلخ که هیچ...کشنده است! اما باززز هم جای شکرش باقیست؛ هر پاره خطی...حداقل یک خط صاف است... این روزها روی زمین، پر شده از خط های مارپیچ و منحنی های رنگ و وارنگ و شکلهایی که هیچ معنی و مفهومی نداشته اند هیچ وقت...!

اما از اینها که بگذریم...توی این خط خطیا که دقت کنی...یه خط هایی رو میبینی که با اینکه صافِ صافن و هر لحظه هم دارن میرن جلو...اما هیچ نقطه یی روشون جا خوش نکرده...نه اولشون رو و نه آخرشون رو...اونا انگار هیچ شروع و پایانی ندارند...انگار اصلا به دنیا نیومدن...همیشه جاری بودن.

 انگار هرگز نمیمیرن...همیشه جاری هستن...

همیشه می درخشند....موازی وار...

پی نوشت۱) بی خیالِ همه چیزززز شدن هم چه کیفی میده و من نمیدونستم! من مغزم رو تکوندم...شاید به خاطرِ عید و اینا...! دیگه حوصله ی فکر کردنو غصه خوردنو ندارم...بسه هرچی فکر کردم و به هیچ نتیجه یی نرسیدم! دلم و زدم به دریا... فرمتش کردم یه جورایی...الان خالیه خالیه خالیه...خوش به حالِ آدمهایی که به من بدی کردن!  چون من دیگه هیچی یادم نیست...هیچی...! راست میگم به خدااا :)

پی نوشت۲) امروز پنجره ی اتاق من به مناسبت عید و اومدن بهار(!) هم شفاف تر شده بود و هم پرده نداشت...آسمون توو بغلم بود...با وجودِ سقفی که بالای سرم بود! داشتم با آسمون حرف میزدم که یهو دیدم اَ...چقد ابر توو آسمونه!  کلی بهش گفتم پس این ابرا کی گریه میکنن؟ ۵ دقیقه نشد که دیدم یه صدایی داره میاد...وقتی شیشه ی پنجره رو نگاه کردم دیدم یه چیزایی شبیه بارون دارن شیشه ی پنجره رو خط خطی  میکنن...انقدرررر خوشحال شدم که اول یه جیغ زدم، بعدم پنجره رو تا ته باز کردم تا تشکررررر کنم از آسمون...تازه فهمیدم من هیچو قدِ بارون دوست ندارم...

 

+ جمعه 1386/12/24 1:11 نرگس |