باید روزها می گذشت
باید روزها بگذرند تا بیاموزیم
گرچه دنیایِ قصه ها همیشه با یکی بود،یکی نبود آغاز میشوند
اما رویاهایِ آدمیان همیشه از چشمه های ماه سر ریز نمیشود
ما در انتهایِ قصه هایمان؛
بزرگ میشویم،
و با انتظار به پایان میرسیم،
...
با حسرتی سنگین از بارِ نگفته ها!
خیلی سخت است که
اثرِ به جا مانده از یک هجومِ ناگهانی را
تقسیم کنی برایِ روزهایِ متوالی...
_ت ق س ی م _
و سعی کنی که اثرِ روزی بیشتر از روزِ دیگر نباشد!
_همسان اما نه یکسان!_
خیلی سخته، قبول کن!
البته سخت و شاید کمی هم شدنی...!
من چیزی را که خودم شروع نکرده بودم
و گویی ناگهان در من شروع شده بود رو،
تموم کردم!
یعنی این سردی آرام آرام در من نفوذ کرد
و آخر ته نشین شد!
این شد که فلسفه ی یکی بود یکی نبود رو
لمس کردم و فهمیدم!
خدا
به یکی میگه بمون و تحمل کن
و یه یکی دیگه میگه برو و نباش!
و به همین سادگیه که تمامِ قصه هایِ دنیا
تهِ تهش،
میشن قشنگترین غصه هایِ دنیا...
دقیقاً به همین سادگی!
ولی خب...
خدا که هست!
یک مجموعه ی نامتناهی از خوبیها...
که میبیند،که میداند، و...میتواند!
و هست
تا به من، تا به تو، تا به ما؛
بیآموزد که میتوانیم!
و من
به این مهربانِ همیشگی
لبخند میزنم و میگویم:
روزهایم خوب است، چون هنوز مثلِ هم نشده است!