۱۷/فروردین/86: شراب تلخ میخواهم که مرد افکن بود زورش*****که تا یکدم بیاسایم ز دنیا و شر و شورش
این روزای شلوغ...این آدمای رنگو وارنگ...اینهمه کارای مونده...منم که خسته...دلم میخواد بخوابم...اما بیدار باید بود انگار؛ همین!
24/فروردین/86:الان چقدررر حالم با دیشب فرق داره...گل کاشتم...اونم چه گلی...سنجشو ترکوندم!!!
29/فروردین/86: وااااااااااااااای مطمئنم هیچوقت امروزو فراموش نمیکنم...این چهارشنبه
طلایی ترین چهارشنبه ی زندگیمه...خداا همیشه میگفتن نزدیکی به بنده هات و حرفاشوو میشنوی اما هیچوقت باور نمیکردم که تا این حد....مررررسی خدا جونم،مرسی! تا حالا اینـــــــــــــــــــقدر فوری آرزوم برآورده نشده بود...دقیقاً 3 دقیقه بعد از گفتنش!!!
5/اردیبهشت/86:هوا بارونیه و داره بارون میاد؛ این اولین باریه که من دوست دارم بارون نیاد...آخه بارون که میاد باغچه ها تر میشه...باغچه ها هم که تر بشه............................!!! اَه بسه دیگه...هـــــــــــــــــنوزم داره میادددد
16/اردیبهشت/86:چقدررر امروز دلم میخواست گریه کنم...اما فرصتش هیچ جور پیش نیومد...آخه انقدر اتفاقای خوب افتاد که همه ی اشکای نریختم تبدیل شد به خنده هایی از تهِ دل!
8/خرداد/86:گیج شدم خودمم! نمیدونم الان من دارم خانوم اهالی رو خر میکنم یا اون منو؟! هیچوقت فکر نمیکردم یه روزی پاش انقدر توو زندگیم باز شه!!! آخه این از کجا پیداش شد یهو؟ (!)
24/خرداد/86:دیشب سیاه بود...س ی ا ه...یه بار زندگی تموم شدو دوباره شروع شد!این عذاب وجدان ولم نمیکنه....یکی نیست بگه آخه به تو چه؟ مگه تو چیکار کردی که عذاب وجدان داری؟ ولی خوب دارم دیگه! حتی نمیدونم من مقصرم یا نه! اما وقتی خانوم اهالی میگه بهش زنگ بزن، حالش بده، حتماً یه کاری کردم دیگه!!!! دیشب اشکام همین جوری میومدن...نفسم دیگه نمیومد بالا... برای اولین بار چندتا قرص رو با هم خوردم تا خوابم ببره! یه دفعه سرم گیج رفت و بیحال شدم...افتادم یه گوشه...حرکاتِ ارادیم هم غیرِ ارادی شده بود یه جورایی...خوابم برد اما با چشمای پر از اشک...هنوزم موندم که کی، چی رو باید ببخشه!!!!!!!
28/خرداد/86:همه چیز عالیه...در جریان...منم خوبم دیگه! تا وقتی خدا هست که نباید بد بود! باید خندید...باید شاد بود...کلاً باید بود :)
1/تیر/86: وااای خدا این آدم چقدررر مهربونه. امروز تا اومدم بیرون یه دسته گلِ خوشگل داد بهم...هرچی هم که پرسیدم مناسبتشو نگفت! آخِی...بیخود نیست من اینقدر دوست داشتم یه بابا بزرگ داشتم الان...
9/تیر/86:اونقدر هم که فکر میکردم ترسناک نبود! هرچند دیشب یه حالی شبیهِ تشنج داشتم اما الان که خوبم...عاااالی
12/مرداد/86: هه! چه مهمونیی بود امشب...همه میخندیدن اما الکی! تو چشمای چند نفر چند تا قطره اشک پیدا کردم! تلخیِ امشبو اگه منم یادم بره، مطـــــــمئنم خیلیا یادشون نمیره....برایِ اولین بار حس کردم دنیا چقدر کوچیکه...خوشی ها و خوشبختیها چقدر بی دوومه...خلاصه اینکه هیچی مالِ تو نیست...هرچی داری امانتِ...و این یعنی مررررگ!!!
17/مرداد/86: اینهمه تلفن، ۴۲تا اس ام اس،16 تا ایمیل، این همه آف...یعنی اینهمه آدم براشون مهمه که من خوشحال باشم توو روز تولدم...پس خوشحالم...با تک تکِ سلولهایِ بدنم دارم شادی میکنم و نفس میکشم...مرررسی. ارزشمند ترین کادویی که امسال گرفتم یه شاخه گل بود از طرفِ کسی که فکر میکردم کلاً وجودِ منو فراموش کرده...چه برسه به تولدم و اینا...! خوشحاااااااااااااااااااااالم...انگار همه ی کسایی که دوست دارم ،دوستم دارن
27/مرداد/86: یه روز دوست داشتنی و خیلی مهم برای من...(تووی این صفحه فقط یه چیز نوشتم: از این به بعد همه ی 27ها برام مهمن...قشنگن...مثه یه تکرار دوست داشتنی...)
29/مرداد/86: دیشب پر بودم از حسهایی که اصلا قشنگ نبودن...اما یه دفعه تبدیل شد به یکی از بهترررین شبهای زندگیم...با اینکه درست نخوابیدم، با اینکه پر بود از کابوس...اما بجاش پررر شد از نور و ستاره...یه جورییَم که خودمم نمیدونم چه جوریِ دقیقاً!....یه جورِ خوووووب.
6/شهریور/86: امشب همه چیز و همه کس رو پیچوندم تا یه کاری رو انجام بدم...و دقیقاً هم انجام دادم کاری رو که میخواستم. هه! (بعضی وقتا،یادِ بعضی از روزا که می افتی، با اینکه اتفاقِ خاصی هم توو اون روز نیفتاده اما تو حاضری خیلی از چیزا رو بدی تا یه فقط ثانیه به اون موقع برگردی...و به خودت میگی کاشکی هوایِ اون روز رو بیشتر تنفس میکردمو بیشتر توو ریه هام سِیو(!) میکردمش!)
1/مهر/86:یه روز مهـــــــــــــــــم و دوووووست داشتنی...روز تولد یه موجودِ عزیز؛ تولد بهــــــتــــــریــــــن دوستِ من! 
11/مهر/86: وای چه شانسی!!! من هم گروه شدم با سر به هوا ترین بچه ی کلاس! اونم به زووور! یه مثلاً استاد (!) که هم خودش هم بقیه فکر میکنن خیلی میفهمه(!) برای بهتر شدن روابط(!!!) این جنایت(!) رو کرد! الان دقیقاً حسِ بدبخت ترین آدمِ رویِ زمینو دارم
18/آبان/86:دلِ من اسیر حرفهاییست که شاید میتوانست چیزهایِ دیگری باشد؛دلِ من شکسته انگار!
20/آبان/86: امروز با بچه ها گروه پژوهشگری رفتیم نمایشگاه مطبوعات! از اول تا آخرش فقط خندیدیم! اینهمه آدم (فکر کنم 30 تایی بودیم)یهو با هم بریزن توو یه اتوبوس، سوارِ مترو بشن، از خیابون رد بشن...همه جااا رو بهم بریزن...!!! خیلی خوش گذشت؛ کلی گزارش تهیه کردیم...خندیدیم...عالی بود خلاصه
6/دی/86:انتظار رو هیچ جوره نمیتونم ندید بگیرم، ولی خوب آرومم...خالص...بدون رنگ...معلق!
7/دی/86:گریه...گریه...گریه...! امروز خیس بود از اشک... چقدر بده که یه نفر توو بدترین شرایط روحی آغوشِ تورو انتخاب کنه برای هق هق؛بعد بیاد توو بغلِ تو تا گریه کنه ، تا تو دلداریش بدی، اما تو...حتی با یه دروغ هم که نمیتونی آرومش کنی هیچ! تازه نمی تونی جلویِ گریه ی خودتم بگیری...اونقدر محکم بغلش میکنی تا نتونه برگرده و اشکهای تو رو ببینه...حرف هم نمیزنی تا از صدای گرفتت نفهمه که تو هم...این بهترین کار بود که کردم...حداقل تووی اون شرایط!
8/دی/86: امروز صبح...دقیقاً وقتی توو یه حال و هوای دیگه یی بودم...یه اس ام اس اومد که منو خیلی شوکه کرد! هم گریم گرفته بود هم خندم....هم خندیدم و هم گریه کردم...!
11/دی/86: از صبح که از خواب بیدار شدم کلافم...یه خوابی دیدم که نصفش واقعی بود و نصفِ دیگش هم خیلی راحت میتونه واقعی بشه...و من وحشت دارم از این واقعی شدن! خدایا...این خوابه که دیدم به خاطرِ خستگی بود دیگه؟ الکی بود دیگه؟ دلم نمیخواد اشکهای من رو در رابطه با این موضوع هیــــــچ کس ببینه...حتی مامان! این موضوع به من هیچ ربطی نداره که بخوام براش اشک بریزم! اما از اینهمه لبخند زدنای الکی هم خسته شدم به خدا! من دارم یواشکی گریه میکنم و هیچ کس نمیدونه که این موضوع چقـــــــدر ربط داره به من...فقط اینکه قدر این فاصله ها رو باید دونست...هیچ چیزی بی دلیل نیست توو این دنیا.
۳۰/دی/۸۶:بدبین شده ام...به همه چیز و همه کس! چشمم باز شده روی حقیقتهایِ زشتی که فکر میکردم فقط جاش توو قصه هاس! یعنی باور کنم که همه همینن؟! نه باور نمیکنم...من دوست دارم مثه قبل فکر کنم...احمق وار! اینجوری حداقل عذاب نمیکشم!!! (اما این تلنگر لازم بود چقدررررررر)
1۲/بهمن/86:میدونی چقدر بغض دارم؟ آره؛ میدونی.....!
20/بهمن/86: من از مهربون شدنهایِ یهویی بیزارم! بفهمید اینو لطفاً!!! 
4/اسفند/86:درست یا غلطش رو نمیدونم اما با یه عالمه شک و تردید...انجامش دادم بالاخره! پر از حرفم اما ؛حرفهایی از جنس نگفتن...فقط اینکه به هزار و یک دلیلِ قشنگ، الان پشیمون نیستم...همین!
12/اسفند/86: هیچوقت نفهمیدم این یهویی غمگین شدنم چه حکمتی داره...اینکه یهو احساس میکنم همه ی زندگیمو باختم چه حکمتی داره؟ ولی من افسرده نیستم...تا اونجایی که یادمه سرِ کوچکترین چیزها هم خندیدم...من آخه عاشق خندیدنم.
15/اسفند/86:امروز یکی از بهترین روزهایِ زندگیم بود...از صبح که چشمامو باز کردم تا همین الان که میخوام بخوابم! امروز... من رسیدم به تمامِ اون چیزهایی که میخواستم...همه چیز همونی شد که من آرزوشو داشتم...مخصوصاً از ساعتِ 7:15 تا 8:30 صبح...امروز عاااااااالی بود...راستی دانشگاه هم انتخابات بودو اینا...! این لحظه هامو انقدر دوست دارم که حتی با خودشونم عوضشون نمیکنم...
19/اسفند/86:با بچه ها بعد از اینهمه مدت رفتیم کافه نادری...۱۰۰بار قرار بود بریم نرفتیم! آخرین بارم که خودم بهم زدم قرارو! انگار یه کاری رو بدون قرار قبلی انجام بدی بیشتر کِیف میده! پیشِ آقایِ حمدیان هم رفتیم...یعنی اون اومد! برامون فال قهوه گرفت...کلی صحبت کرد...راجع به فروغ ،شاملو...راجع به اونوقتا که میرفتن اونجا...و حرفهایی که میزدن و...پدرمون درومد تا رفتیم و برگشتیم...اما واقعاً خیلی خوب بود، و به شدت لازم!
20/اسفند/86:امروز رفتیم خوابگاه، پیشِ بچه هایِ دانشگاه...وااااااااااااااااااااااااااقعاً خوش گذشت...فقط حالم خیلی بده...آخه امروز به اندازه ی تمامِ زندگیم چایی خوردم! توو اتاقِ هر کی یه دونه! 
۲۸/اسفند/۸۶:این دقیقه های آخر ۸۶ چقدر دارن کِش میان! برین دیگه!!!
پی نوشت۱) بعضی از روزایِ من توویی ۸۶ که دوست داشتم با نوشتنشون اینجا موندگار تر بشن.
پی نوشت۲) ۱ /فروردین/۸۷: امروز با همه ی قشنگیاش تموم شد...سالِ ۸۷ شروع شد...خیلی قشنگتر از سالِ ۸۶! همه چیز عالی بود...این با هم بودنها...این دورِِ هم بودنها ....عجیب منو شاد میکنه، و دلم رو گرررررم...