تبليغاتX
.:: پـــیـــــــــــــــچــک ::.

چقدر راحت شده زیرِ سوال بردنِ همه چیز...
چقدر آسان شده
زیرِ سوال بردنِ آدمها، مقدسات،سنت ها،اصول،تعهدات،...
چقدر آسان شده
و چقدر ترسناک شده
این دنیا!
و چقدر ترسناک شده فکر کردن...
باید به یک همیشه چنگ زد،
من
دارم به خدا چنگ میزنم.

پی نوشت)همه جا در سکوتِ گزنده ای فرو رفته...همان سکوتی که از پیِ فجایعِ عظیم میآید...!

+ دوشنبه 1387/07/29 12:32 نرگس |

پَرتش میکنی...
بالا...
پایین...
به زمین میکوبیش...
به در...
به دیوار...
زیرِ پاهات میزاریش...
لِهِش میکنی...
لِه...
داغون...
دوباره پَرتش میکنی...
قِلِش میدی روو زمین...
این ور...
اونور...
آره...تو همه ی این کارها رو میکنی،
بدونِ اینکه حتی بدونی اون برایِ هم بازی شدن با تو،
هیچ ضربه گیر و محافظی به خودش وصل نکرده!

 

+ پنجشنبه 1387/07/04 2:29 نرگس |

در برابر دو جاده منشعب از هم

نمی دانم

کدام راه مرا می کشد به راه

مدتی مديد ايستاده ام

ونگاه می کنم

جاده ای را که خميده است کمی

و در کنار کشتزار.

پس انتخاب می کنم

راه ديگر را

با همان نگاه

که گوئی حق با اوست.

زيرا تن اين جاده پوشيده نيست

از علفهای سائيده.

اگرچه تن هر دو جاده به يکسان

از برگ پوشيده است

و به يکسان ساييده است.

امروز صبح

تن هر دو جاده پوشيده است

از برگهايی که بر آن

ردّ پايی نيست.

من انتخاب کردم

راه اول را

برای روز دگر.

هنوز من نمی دانم

کدام راه مرا می کشد به راه

و شکّ برگشت در کمين.

و می دانم

پس از سالهای دراز

روزی با افسوس خواهم گفت:

در برابر انبوه جنگل زرد

در برابر دو جاده منشعب از هم

انتخابم جاده ايست

که بر تن زردش

ردّ پای کمتريست

و اين تصميم

آبستن تمام اين تفاوتهاست.

"رابرت فراست"

+ چهارشنبه 1387/04/26 17:33 نرگس |

Entry for September 06, 2007

شب و تب
تبی که سوزنده تره
ولی اینبار فقط پوست نیست که می سوزه
نفوذش قوی تره
- جنبش خاطرات؟!
نه
یه فرار جدید از هر چیزی که جدیده
- انسان جدید؟!
نه
اونم نیست
این توقف هاست.
به جای رد شدن وایستادم و زل زدم
زل زدم اما ندیده رفتم
- چرا؟!
...
انتخاب راه هوس!
یادمه چند بار این تصمیم رو گرفتم
اما هیچوقت عملی نشد
این فقط یه حدسه،
جالبه و عجیب
یه بار دیگه یه آدم واسم درگیریه ذهنی درست کرد
بعد از پیرمرد بافنده فرش
هر دو به کاری که می کردند جاهل بودند و فقط ادامه می دادن
دوباره نشستم
اما اینبار طولانی تر
هستی ترس انگیز است !
...
نمی دونم
شاید یه توهم بود برای اثبات یه چیز به خودم !
نمی دونم.
نام مرا در آتش بسوزان
پشت آن تپه ها
جایی که مرزی نیست
به دور از هیاهوی این دنیا
خاطرات به جنبش در می آیند
هیچ لزومی ندارد شاهد بیاوری
هیچکس نگاهت نخواهد کرد
گناه تو را بخشیده اند
اکنون اشک بریز
اشک شوری که پوستت را بسوزاند
پوست تو نیز اینجا بی گناه است
نرگسِ دیواااانه!!!

کامنتها رو دوست دارم فقط خودم بخونم....تایید برای چی؟!

+ چهارشنبه 1387/04/26 17:9 نرگس |

Entry for May 28, 2006
حسی جدید دارم
اولین بار است که به سراغم آمده است
همه چیز چرب است
حتی هوا!
دلم می خواهد با چاقوی جیبی ام همه چیز را بدرم...
دهانهایی که باز می شوند
چشمهایی که با ولع همه جا را می پایند
پاهایی که در تکاپواند
...و دستهایی که لمس می کنند
همگی مشمئز کننده اند!
حتی خودم هم خودم را آزار می دهد
تنفر
امروز یک اتفاق دیگر هم افتاد
یک بازگشت
که از جنس طبیعت نبود
اما وجودم به خاطر ناخالصی اش نتوانست آنرا بپذیرد
...و تبدیل به یک عبور شد
این مسیر یکطرفه است
دیگر بازگشتی وجود نخواهد داشت
تنها عبور است
عبور
تنها مسیری که تکرار ندارد
...نه
تنها چیزی که تکرار ندارد همین مسیر است
مرددم!
همراه!؟
اما نه
نمی توانم
پوست پاهایم هنوز لطیف اند
و راه ناهموار
....
آیا اینان همسفرانم اند؟
...همسفرانی که خستگی می افزایند
چنگم و از زمزمه ی خود خبرم نیست
اسرار همی گویم و اسرار ندانم  (مولانا)

+ چهارشنبه 1387/04/26 16:53 نرگس |

باید روزها می گذشت

باید روزها بگذرند تا بیاموزیم

گرچه دنیایِ قصه ها همیشه با یکی بود،یکی نبود آغاز میشوند

اما رویاهایِ آدمیان همیشه از چشمه های ماه سر ریز نمیشود

ما در انتهایِ قصه هایمان؛

بزرگ میشویم،

و با انتظار به پایان میرسیم،

...

با حسرتی سنگین از بارِ نگفته ها!

خیلی سخت است که

 اثرِ به جا مانده از یک هجومِ ناگهانی را

تقسیم کنی برایِ روزهایِ متوالی...

_ت ق س ی م _

 و سعی کنی که اثرِ روزی بیشتر از روزِ دیگر نباشد!

 _همسان اما نه یکسان!_

 خیلی سخته، قبول کن!

البته سخت و شاید کمی هم شدنی...!

 من چیزی را که خودم شروع نکرده بودم

 و گویی ناگهان در من شروع شده بود رو،

تموم کردم!

 یعنی این سردی آرام آرام در من نفوذ کرد

و آخر ته نشین شد!

 این شد که فلسفه ی یکی بود یکی نبود رو

 لمس کردم و فهمیدم!

 خدا

به یکی میگه بمون و تحمل کن

 و یه یکی دیگه میگه برو و نباش!

و به همین سادگیه که تمامِ قصه هایِ دنیا

 تهِ تهش،

 میشن قشنگترین غصه هایِ دنیا...

دقیقاً به همین سادگی!

ولی خب...

خدا که هست!

یک مجموعه ی نامتناهی از خوبیها...

که میبیند،که میداند، و...میتواند!

و هست

تا به من، تا به تو، تا به ما؛

بیآموزد که میتوانیم!

و من

به این مهربانِ همیشگی

لبخند میزنم و میگویم:

روزهایم خوب است، چون هنوز مثلِ هم نشده است!

+ سه شنبه 1387/04/18 1:4 نرگس |

نمی‌خوام‌ بُر بخورم‌ تو آدمایی‌ که‌ صُبا ،
خودشون‌ُ می‌رسونن‌ به‌ صف‌ِ دورُ دراز !
خسته‌ و رؤیا ندیده‌ ، گیج‌ُ منگ‌ُ نیمه‌ خواب‌ ،
دگمه‌هاشون‌ نیمه‌ بسته‌ ، پلک‌ِ چشما نیمه‌ باز !

واسه‌ اونا زنگ‌ِ ساعت‌ یه‌ عذاب‌ِ ممتدِ ،
بدترین‌ لحظه‌ براشون‌ لحظه‌ی‌ بیداریه‌ !
روزاشون‌ مثل‌ِ همه‌ ، هفته‌هاشون‌ شبیه‌ هم‌ ،
هم‌ سلام‌ ، هم‌ خداحافظ‌ ، واسه‌شون‌ تکراریه‌ !

اتوبوس‌ سَر می‌رسه‌ ، خالی‌ُ بی‌مسافرِ ،
می‌گذره‌ از دَم‌ِ ایستگاه‌ ، بی‌نگاه‌ُ پُر شتاب‌ !
آدما با چشمای‌ مات‌ اون‌ُ تعقیب‌ می‌کنن‌ ،
دیگه‌ نه‌ فرصت‌ِ پُرسش‌ِ ، نه‌ مهلت‌ِ جواب‌ !

اتوبوس‌ خالی‌ِ خالی‌ ، میگذره‌ با بی‌خیالی‌ !
آی‌ مسافر ! آی‌ مسافر ! داد بزن‌ ! مگه‌ تو لالی‌ ؟

من‌ نمی‌خوام‌ بُر بخورم‌ تو آدمای‌ بی‌نفس‌ !
من‌ نمی‌خوام‌ جون‌ بکنم‌ ، اینورِ میله‌ی‌ قفس‌ !
من‌ نمی‌خوام‌ مُهره‌ باشم‌ ، تو شهرِ شطرنجی‌ِ بَد !
من‌ نمی‌خوام‌ راهی‌ بشم‌ ، پِی‌ِ چپون‌ِ نابَلَد !

اتوبوس‌ خالی‌ِ خالی‌ ، میگذره‌ با بی‌خیالی‌ !
آی‌ مسافر ! آی‌ مسافر ! داد بزن‌ ! مگه‌ تو لالی‌ ؟

پی نوشت۱)جنگِ من با من دوباره شروع شده انگار...بعضی وقتا خسته می شم از این نبردهای بدون برنده...اما، با خودم میگم یه جنگجو اگر برنده هم نباشه...همین که می جنگه یعنی هست...یعنی نمرده...!

پی نوشت۲)من به خودم کمک میکنم...کمکی به وسعتِ بازگشتم به زندگی...من به خودم نیاز دارم...نه به تو...نه به او...نه به این...نه به آن...! من...باید متوجه میشدم...من...باید نگاه میکردم...من...باید نگاه کنم...و...چرا نگاه نکردم؟...میان پنجره و دیدن، همیشه فاصله ایست...چرا نگاه نکردم؟!

پی نوشت۳)من آدمها رو دوست دارم...حتی وقتی که نباشم...حتی وقتی که فکر میکنند که دیگر نیستم...

پی نوشت۴)من مطمئنم که خدا دوستم داره...این بهم ثابت شد و من....فقط....لرزیدم!....خدا منو دوست داره...شاید چون میدونه من چقدرررر دوستش دارم...بعضی وقتها دلم میخواد روی ماه خدا رو ببوسم...خدایی که اینهمه دوستِ خوب به من داده...خدایی که حتی نصفه شبها هم بیداره...خدایی که اشکهای بنده هاشو میبینه و مطمئنم صدای من رو هم میشنوه...خدایی که حکمتش اونقدر پیچیده ست که فقط من نمیفهمم انگار!...اما اینا که مهم نیست...این نفهم بودن من تاثیری روی هیچ چیز نداره...

پی نوشت۵)این روزا خوب نیستم زیاد!...میخوام درس بخونم اما... اما این خوب نبودن رو هم دوست دارم حتی! توی این چند روز که مثه چند سال گذشته...حس میکنم بزرگ شدم...حتی یه کم! یه دوستی بهم گفت " تا زمان برای جبران هست بدو...جای هیچ ترسی نیست...چون زمان هست...وای به روزی که زمانی نباشه...و تو چه میدونی که فردا هستی؟! همین امروز بدو! گفت هیچ روزی به خاطر تو محکوم نیست که از ۲۴ ساعت بیشتر بشه یا کمتر...زمان میگذره و تو اصلاْ براش مهم نیستی...اینو بفهم که خودت باید برای خودت مهم باشی...تو محکومی که به خودت فکر کنی..."
این حرفا منو یه جوری کرد...اینجا نوشتمشون تا هر کی خواست یه جوری بشه... :)

پی نوشت ۶) خیلی پر حرفی کردم...معذرت!...فقط اینکه اومدم بگم برام دعا کنین...من اینجا دوستای خوب زیاد دارم...خیلی زیاد که خیلیاشون بی صدا میان و میرن...برام دعا کنین...من شاید یه چند وقتی نباشم اما زود بر میگردم...زودی که امیدوارم دیر نباشه...
(بنفشه کجایی؟ وبلاگت فیلتررر شده؟ )

و حرفِ آخر اینکه...اینو فراموش نکن که...آدما میتونن به هم کمک کنن...کمکی به وسعتِ انسان بودن...همونجوری که میتونن کمک نکنن...کمکی به وسعتِ...
نه!
ولی به نظر من این کمک نکردن انسان نبودنشون رو نمیرسونه...انسانهای خوب نمیتونن ادای انسانهای بد رو در بیارن...نه! ن م ی ت و ن ن من مطمئنم...تو هم مطمئن باش...پس...
به قولِ یه دوستِ خوبِ خوبِ دیگه: تا زووووووووود...

 

+ یکشنبه 1387/03/19 9:54 نرگس |

انسان حیوان تواناییست! این تواناییهایش گاهی مفید است، اما غالباْ خطرناک!
پس بهتر بگویم...انسان حیوانیست خطرناک!
عیبهایِ حیوانات را انسانها دارند اما بعضی عیبهایِ انسانها...نیست... حتی در هیچ حیوانی!!!
تاریخِ بشر در حقیقت تاریخچه ی خروجِ ماست از یک وضعیتِ ۱۰۰٪ وحشی، به یک وضعیتِ نیمه وحشی...و متاسفانه یا خوشبختانه این دقیقاْ یه حقیقته!
 ما قرار نیست چیزی بشیم! قراری نیست! اگر قرار وابسته به دیگران باشد که قرار نیست دیگه! ما همین هستیم که هستیم...یک انسان...با غضب، شهوت، حسد، حسرت، ...
اما...
این ظرفیت رو داریم که کنترل کنیم...تمامِ اینها را، کنترل کنیم و به تعالی برسیم...تعالی یی که حتی خودمان را نیز حیران کند!
برای رسیدن به این تعالی منتظرِ اتفاقِ خاصی نباید بود! از خودمون باید شروع کنیم...اول باید تعریفمون رو از انسانِ خوب قدری متعادل تر کنیم! انسانِ خوب رو در ملکوت و پرواز نبینیم! انسانِ خوب انسانیست که لذتش را به قیمتِ رنجِ دیگران نخواهد...همین!!!
...اینجوری هم راهِ تکامل بازِ و هم ما واقع بین هستیم.


                                                


پی نوشت۱)کاش یادم بماند...خوب بودن بس نیست، بهترین باشم!

پی نوشت۲)امروز توو راهِ دانشگاه تا خونه داشتم یه داستان میخوندم که گند زد توو حالم! تنوع طلبی چیزِ خوبیه اما به نظرت در موردِ همه چی باید اِعمال بشه؟ حتی احساسات؟! اینم یکی از اون خصلت هاییِ که همه به عنوانِ آدم داریمش...اما باید کنترل بشه...باید فیلتر بشه! میدونی؟ راستش اونی که گند زد توو حالم داستانِ نبود! مصداقِ داستان بود که این روزا کم نمیبینمش!

پی نوشت۳) تازگیا یه روانشناسی بهم گفت که تو بحثایِ فرویدی اومده که:
 "شما ممکنه از یکی متنفر باشید اما ریشه ش اینه که عاشقش هستید!"
گفت آدم موجودِ پیچیده ای هست...ممکنه گرفتار و دلبسته ی چیزی باشه و حتی خودش هم ندونه! ممکنه بی اختیار به سمتِ چیزی کشیده بشه و اصلاْ نفهمه چرا! گفت این اصلاْ چیزِ پیچیده یی نیست! خیلی هم طبیعیِ! گفت ما ممکنه امیالِ خودمون رو اصلاْ نشناسیم! ...چقدر راست گفت....................!
راستش من امروز از انسان بودنم ترسیدم! اینهمه پیچیدگی؟ اینهمه بیگانگی از خود؟ انگار انسان حیوانِ ترسناکی هم هست! نه! اصلاْ بیچاره حیوان...!
 

 

+ سه شنبه 1387/03/07 19:51 نرگس |

به دنبالِ جاده ای هستم برای رسیدن به خودم...خودم را گم کرده ام...از هر طرف که میروم ورود ممنوع است...این انصاف نیست؛ برای رسیدن به خودم هم جریمه میشوم! گند زده ام به همه چیز و حالا شگفت زده ام که در جای خالیِ همه ی چیزهایی که میرود هیچ مینشیند و...من؛ چه میشوم بدونِ اکتسابِ چیزی جدید؟!
اگر میدانستم با شنیدنِ صدایی که مدتها به دنبالش بودم اینجوری همه چیز با هم قاطی میشود و منِ پوشالی هویتش نمایان...یا گوشهایم را محکم تر از قبل میگرفتم و یا جستجو را به امیدِ یافتن زودتر شروع میکردم، نه الان که شاید دیر است خیلی زیاد!
میدانید؟ گاه پیش می آید که هر چقدررر هم که تلاش کنی واقعیتها را از پیشِ چشمت دور کنی نمیشود و لبخندِ زشتِ واقعیتهایی که بودنشان قلبت را فشار میدهد...یادت می آورد که آنچه را که تو از دست داده ای دقیقاً همان چیزی است که دیگران خوشبختی را به بهای به دست آوردنش می فروشند؛ و حالا تو...
چیزهایی بر من تابیده که نمیدانم چیست...چیزهایی که بدبختانه گفتنی هم نیست و همین باعث شده که حس کنم که اینبار دارم زیرِ دست و پایِ خودم لِه میشوم!
خدایا؛ من...با این همه امید و امیدواری که داشتم...اون همه حرف برای قانع کردنِ دیگران...حالا،این روزها...جلویِ خودم کم آوردم!
...من از نرگسِ لجبازِ این روزها متنفرم...و اتفاقاً خوب هم میدونم که اونم از من متنفره! (البته نه به خاطره اینکه دل به دل راه داره که میدونم عمراً نداره!)
من دوتا شدم توویِ خودم...و دچار به یک نبردِ تن به تن با خودم!
من حس میکردم خدا چیزی میگوید و من نمیشنوم...مدتی بود که فراموش کرده بودم اما...
اتفاقهایی این چند روزه افتاد که من بشنوم...اتفاقهایی که خیلی اتفاقی بود...آنقدر اتفاقی که وقتی فکر میکنم حتی خودم هم باور نمیکنم اتفاقی بودن و در عینِ حال نظم و پیوستگیشان را!!! این همه دقیق و اینهمه تصادفی؟ این تناقض داره منو دیوانه میکنه!
مشکلِ اصلی اینجاست که هنوز هم سرگردانم...من نمیدانم راه را از کجا شروع کرده ام و به کجا خواهم رسید! میترسم...توشه برنداشته ام برای این راهی که نمیدانم انتخابش کردم یا انتخاب شده ام برای پیمودنش، آن هم تنهااااااا تر از همیشه...! اولش خیلی قشنگ بود... آخه منِ احمق نفهمیدم که برای ادامه ی راه باید بارهایی رو بردارم که سنگین تر از توانِ شانه هایم هستند و باید بار هایی را زمین بگذارم که از دیروزها به امیدِ رساندن به مقصد،به امیدِ رسیدن به فردا، در هر شرایطی حملشان کردم و هیچ نگفتم! اما حالا...ورق برگشت و مسیر عوض شد...و من مات زده فقط نگاه میکنم... در من هیاهویی برپاست و سکوتی سخت بر لب ها! سکوتی که آرزو دارم بشکنمش اما هر لحظه اقتدارش را بیشتر به رخم میکشد...
میترسم از خودم و دلم برای خودم می سوزد! میترسم از خودم و دلم میخواهد خودم را بغل کنم...من شاید بی لیاقت ترین موجود زمینم! آرزویم برآورده شده و من...! نمیدونم...شاید هم عرضه ی آرزو کردن رو ندارم! سنگی رو که میخواستم بعد از مدتها برداشتم اما...خیلی سنگین بود...خیلی سنگین تر از اونی که فکر میکردم! اونقدر سنگین که ترازوم شکست...نظم هایم بهم ریخت...و من هم!
این روزها از هر راهی که میروم فرو میروم و از هر راهی که بر میگردم فروتر...هر چه فکر میکنم میبینم زیاد هم مقصر نبودم! قبول؛ من بی حساب آرزو کردم اما خدایا خط کش های من برای اندازه گیریِ این فاجعه آنقدرها هم بلند نبودند! من که خدا نبودم...!!!

اینها فقط گوشه ای از عذابهاییِ که دیروز و امروز حس کردم و میدونم فرداها بیشتر با من خواهد بود! نوشتمشون اینجا تا فقط و فقط یک چیز رو بگم...و هر کسی رو که میخونه ین متن رو شریک کنم توویِ اون چیزی که تاحالا فهمیدم! اونم اینه که اول فکر کن بعد آرزو کن...وقتی داری آرزو میکنی فکر کن شاید یه روزی برآورده بشه...ظرفیتش رو از هر نظر داری آیا؟؟؟ دنبالِ تجربه ی هر احساسی نرو! مطمئن باش دنیا تا تموم نشده باهات تصفیه حساب میکنه...هر چقدر که کیف کردی باید توو خودِ خودِ دنیا پس بدی...مواظب باش...متعادل باش تا مجبور نشی تحتِ شرایطی متعادل بشی و همزمان عذاب بکشی! اصرار نکن هر چیزی رو بشنوی...!!!!!
خلاصه اینکه من یاد گرفتم که نمیشه (یعنی نباید!) معنای خداوند رو در کنارِ بقیه ی معنا های زندگیم بچینم. اینو خیلی ها میدونن اما فقط میدونن! ممکنه بهش ایمان نداشته باشن! 
وقتی خدا رو میبینم که چه جوری تووی رویاهایِ سفیدِ بچه ها شناوره و واضح...حسودیم میشه...دلم میخواد منم هم بازیشون بشم تا خداشونو با منم قسمت کنن...اما حیف که مثلاْ من بزرگ(!) شدم!!!


پی نوشت۱) خدایا، کاش اینقدر به ما لطف نداشتی!...بی جنبه ایم...خووب میدانستی...پس چرااا؟!

پی نوشت۲) چند وقت پیشا توو یه کتاب از مارکز خوندم:
"بعضی حوادث برکت و ویرانی را همزمان به ارمغان می آورند"
اونموقع نفهمیدم این جمله دقیقاْ یعنی چی...کاشکی الان هم نمیفهمیدم!

پی نوشت۳)فکرم...نه! فکرهایم، مشغولند...بی حساب!

پی نوشت نیمه اختصاصی!) این بار که گذشت اما...از این به بعد... اگر کسی صدات کرد...جوابشو بده...شاید اون موقع بهت احتیاج داشته که صدات زده...همین! 

 

+ پنجشنبه 1387/02/26 14:12 نرگس |

"فرض کنید نوعی از حشرات هستند که اوایل تابستان به دنیا می آیند و اواخر آن از بین میروند.
این حشرات دنیا را فقط در داغیِ تابستان میشناسند نه در سرمای زمستان و نه در شکوفه ها و بارانِ بهار و نه در برگ ریزانِ پاییز!
چون ندیده اند آنها را و هرگز هم نخواهند دید...پس با تمامِ زیبایی ها و زشتی های فصلهای دیگر بیگانه اند! لمس نمیتوانند بکنندشان...چون مهلت نمی یابند!
چه تضمینی هست که ما هم مثلِ اون حشرات نباشیم؟
چه تضمینی هست که دنیا فصلهای دیگری هم نداشته باشد؟!
چه تضمینی هست که...

اینها حرفهایِ یه استادِ فلسفه بود در توجیح نسبی گراییِ ما آدمها! حرفهایی که بوی ترس دارن...حداقل برای من! الان یه هفته ست که دارم به این موضوع فکر میکنم...تووی این فکر کردنام با خودم گفتم:
بعضی چیزها خیلی بزرگ هستن...آنقدر بزرگ که در منِ کوچکِ ما نمی گنجند! پس کوچک می شوند، یا بهتر بگویم، کوچکشان میکنیم...تا بلکه بگنجانیمشان، در خودِ کوچکمان! کوچک که می شوند ـ به موازاتِ کوچک شدنشان ـ از ارزش هم می افتند...
درها مدام باز و بسته میشوند پیشِ چشمانت اماهیچ چیز آنقدررر خوب نیست که کافی باشد و هیچ چیز هم آنقدر کافی نیست که خوب باشد!
اینجاست که احساسِ ضعف میکنی...و ضعف همچنان ادامه دارد! بعضی ها با ضعف کنار می آیند...بعضی ها با ضعف دعوا میکنند، اما  از آن درگیریهایِ ساده که زودتر از زود فراموش میشود...شاید به صورت توافقی!  بعضی های دیگر هم می جنگند با ضعف...هِی میجنگند و هِی ضعف بیشتر میشود...بیشتر میبینندش...می جنگند و هرچه دارند از دست میدهند...مشکلِ ما این است که دیر ضعف را جدی میگیریم...شاید هم نمیبینیمش اصلاْ! مدام حس میکنیم چیزیست مثلِ نخِ بادبادک، میان انگشتهایمان! هر وقت بخواهیم میتوانیم سرش را در دستهایمان شل کنیم و به باد بسپاریمش...یا مثلِ حشره ای موذی که با ۲بار تکان دادن دور شود! غافلیم از اینکه ضعف مثلِ آب است و نفوذ میکند...قطره قطره...در تک تکِ سلولهای من و تو...دقیقاْ همانطور که در اسفنج!
نتیجه این شد که: قانون این است! ما آدمها دیر به خود می آییم...
...من که از اول هم گفتم! دیر میفهمیم که باید بزرگ شویم...
راستی! به نظرِ تو دیر یعنی کِی؟!

پی نوشت۱)من نگرانِ تبارِ انسانها هستم...نه فقط قبیله ی خود!

پی نوشت۲)تو میتونی دلت رو به زور(!) واسه ی یه نفر یا چند نفر تنگ کنی؟! من که نمیتونم!!!

پی نوشت۳)من اصلاْ جنبه ی کلاسهای فلسفه رو ندارم...سه شنبه ها بعد از ظهر همه ی شادیها و دلخوشیهام بعدِ کلاسِ فلسفه مثه یه حباب جلوی چشمم میترکن...خیلی آروم، خیلی بی صدا...من از نزدیک میبینم اون کوهی که برای خودم ساخته بودم از آرزوها حتی کاه هم نیست! و این حس، اصلاْ قشنگ نیست!!! من از این نوسان متنفرم اما...
سوالهای عجیب...سکوت های وحشتناک...فکر و فکر و فکر...آخر هم میرسی به هیچ و هیچ و هیچ!!!!!!!

+ جمعه 1387/01/23 18:10 نرگس |